creative-mind

خلاقیت درونی ات را شکوفا کن

یافته های کلیدی درباره ی تاب آوری، شهامت و شگفتی در یک دنیای سراسر متغیر

اگر دانید که خلاقیت- خلاقیت شما- با کیفیت زندگی تان در هم تنیده است چه؟ فراتر از آن، اگر بدانید که خلاقیت بخش حیاتی هدایت کننده ی شما در دنیایی است که با سرعت نور درحال تغییر و تحول است چه؟

برای اینکه از پس چالش های زندگی ای که هر روز نو می شود برآیید، برای یافتن پاسخ برای سوالاتی که ممکن است پاسخ های محدودی برایشان وجود داشته باشد، نیاز دارید خلاقیت خود را بیدار کنید. پاسخ های خلاقانه و مهارت لازم است. در هر برحه ای از زندگی، از کشور داری گرفته تا راه اندازی یک کسب و کار موفق، تا عشق ورزیدن به همدیگر، رویکردهای نو و تازه همیشه لازم است.

با این وجود بجای آنکه به دنبال خلاقیت برویم، از قدرت واقعی اش استفاده کنیم، ما با آن بیگانه ایم. ما از خود خلاقمان دور افتاده ایم. ما به خلاقیت بعنوان پدیده ای نگاه میکنیم که انگار مخصوص عده ی بخصوصی است، یک کیفیت لوکس که به برخی افراد خاص اجازه میدهد  زیبایی و شکوه بیافرینند و نه مهارتی که لازمه ی زندگی روزمره همه ی ماست. خلاقیت زمانی مورد توجه قرار میگرید که در مورد یک تابلوی نقاشی، رفص، یا هنر صحبت میکنیم و اینطور تصور میشود که جایی برای آن در زندگی روزمره و کار ما وجود ندارد.

بحران خلاقیت

ما در میانه ی یک بحران خلاقیت قرار داریم. در پنجاه سال گذشته دکتر کیونگ هی کیم، استاد یار خلاقیت و نوآوری در کالج ویلیام، آزمون خلاقیت فکری را در بین بیش از ۳۰۰ هزار نفر اجرا کرده اند. جالب است بدانیم که با وجود افزایش نمره ی آی کیو از سال ۱۹۹۰ تا کنون، در نمره ی خلاقیت کاهش چشم گیری رخ داده است. در یک مطالعات پیشین که جورج لند و بث جارمان انجام دادند، ۹۸ درصد کودکان ۳ تا ۵ سال نمره ای معادل یک نابغه ی خلاق کسب کردند اما این نمره در افراد ۲۵ ساله تنها ۲ درصد جمعیت است.

دلایل چنین تغییر فاحشی پیچیده است. ما تلاش میکنیم همه چیز را تحلیل و پردازش کنیم، اگر چه میدانیم که حس های دیگری هم وجود دارد اما ما اینطور تصور میکنیم که بایست همه چیز را با آی کیو خود که تنها یک بخش از وجود ماست و یکی از راه های بروز ماست پردازش کنیم.ابزارهای خلاق دیگری فراتر از ظرفیت های شناختی ما وجود دارند. آن ظرفیت ها شامل حس کردن، بودن و دانستن است. با استفاده از این ظرفیت هاست که ما می توانیم رویدادها را به نحو متفاوتی دریافت و ادارک کنیم.

تنش و استرسی که ما به شکل قردی و جمعی احساس میکنیم ناشی از تلاش برای درک زندگی با منابعی محدود است. اصرار ورزیدن برای استفاده از منطق و برهان برای درک همه چیز مثل آن است که از جعبه ی مداد رنگی فقط یک رنگ را بیرون بکشید و همه چیز را با آن رنگ کنید.. از دیدگاه این خودِ مشروط، همه ی هوش ها و ظرفیت های دیگر مواردی مشکوک هستند. مکانیزم خطایی وجود دارد که ذهن شناختی ما آن را ایجاد میکند: هر چیزی غیر از هوش، شک برانگیز است. حتی توانایی ابداع و یا کشف کردن آنچه در نهان دانسته های کنونی ماست.

ذهن مشروط تلاش میکند با نقد و انتفاد هر چیزی را که خارج از چارچوب تعریف شده ی موجود است مورد قضاوت قرار دهد. اولین نمایشگاه نقاشی انفرادی ادوارک مونک، نقاش نروژی درست در همان هفته ی گشایش، تعطیل شد، فقط بخاطر نقدهایی که منتقدان برای آن نوشتند. اکنون از کارهای مونک بعنوان منبع عظیمی که اکسپرسیونیسم آلمان را متحول کرد تقدیر میشود، اما در زمان خودش بعنوان آثاری که خارج از چارچوب مرسوم شکل گرفته اند، تقبیح شدند. موارد اینچنینی بسیار هستند، مانند سیلویا پلت، تونی موریسون و افراد دیگری که آثارشان با واکنش سفت و سخت منفی مواجه شد.

ذهن منطقی می تواند مرزهای اشتباهی بین خلاقیت وحشی و آزاد تفکر خلاق ما، با ادراک شناختی  مان ایجاد کند هوش شناختی منزلگاه افکار مجموع صفر است، طبیعتش اینطور است اما بدن ما در ذات خود اینطور عمل نمی کند. بدن، هوشی کل نگرانه دارد، ابعاد بسیاری دارد مانند هوش هیجانی، هوش همدلانه، موسیقایی، ورزشی، شهودی و هوش اجتماعی. همه ی اینها صورت هایی از خلاقیت هستند و همه هم از سر ما ناشی نمی شوند. اگر باور نمیکنید از یک رقصنده، ورزشکار، خانواده درمانگر یا یک دیپلمات بپرسید.

فقدان خیال پردازی، ویژن و امید

منطق و دلیل پاداش های زیبایی به ما می دهند؛ آنچه اشتباه است اتکای ما به فقط و فقط منطق و دلیل است. وقتی که به بهای دلیل و منطق، خلاقیت خودمان را کنار می گذاریم، اتفاق های تراژیکی رخ می دهد. ما منابع نخستین مان که با آنها بنا است با چالش های زندگی مواجه بشویم را از دست می دهیم.

وقتی که از خیال پردازی و قدرت الهام مان دور میفتیم، امید و ویژن هایمان کوچک میشوند و بجای اینها بر خرد جمعی و فرهنگ عامه متکی می شویم تا بترانیم راه مان را در دنیا پیدا کنیم. بجای سوخت رسانی به خیال خلاقمان، ما محصور در گرایش های جمعی می شویم که  هر روز تقلیل گرایانه تر می شود. تعصب جای دیالوگ های اصیل را می گیرد، همانطور که هر روز در رسانه های شاهد آن هستیم که جای کمی برای قدری پیچیدگی وجود دارد. رویاهایمان با از دست دادن توانایی اعتماد به نتیجه ی موفق خلاقیت مان کنار می روند و ما انتظارات و چشم اندازهایمان را هر روز محدود تر و کم تر می کنیم.

خیال در کنه خودش بدل به دنبال کردن زنجیره ای از علت و معلول های خطی می شود. دیری نمی گذرد که ما تماس مان را به هوش درونی ِغیرخطی مان از دست می دهیم، هوشی که کودکان ۳ ساله هنوز با آن بیگانه نشده اند. در پی همه ی اینها ما توانایی درک کردن، حس کردن و همدلی کردن مان را هم از دست می دهیم. مهارت هیجانی و عاطفی که بواسطه ی آن می توان با همدلی کردن (در مقابل با همدم و دلسوزی کردن) به عمیق تجربه ی یک انسان دیگر وارد شد، محصول هوش ما نیست. یک بلوغ عاطفی و هیجانی است. ذهنی کردن همه چیز یکی از مراحل رشدی در دوران نوجوانی است که همه ما بواسطه ی آن تلاش میکنیم بر اعجاب و شگفتی های دنیا با کسب کنترل روی آنها فائق آییم. همه اینکار را میکنیم تا زمانی که این مرحله ی رشد را طی کنیم.

خلافیتی که در ما رشد میکند، نوع دیگری از به کنترل گرفتن اوضاع است که در پی یافتن سلسله مراتب نیست. بجای آن به دنبال مرتبط شدن و آگاه شدن است.

creativity2

چسبیدن به منطق مثل آن است که فقط از یک مداد برای نقاشی استفاده کنید

اغتشاش و آشوب را در آغوش بگیر

برای هم نسلی های پدر و مادر من زندگی دستورالعمل مشخصی داشت. شغل پیدا میکنی، خانواده تشکیل می دهی و بازنشست می شوی. خط سیر زندگی امروز دیگر اینطور نیست چرا که هنجار، پیوسته قرار گرفتن در موقعیت های پرآشوب، حرکت کردن با آمیزه از هیجان و ترس بین شغل ها، تعطیلات، خانه ها و رابطه ها ست.

تنها رویه ی تاریک آشوب زمانی است که ما تلاش میکنیم در برابرش مقاومت کنیم و کنترل اش کنیم. همیشه در زندگی چالش وجود دارد و درست همین آشوب و چالش هاست ما تلاش میکنیم با ذهنی و منطقی کردن همه چیز روی آنها سیطره پیدا کنیم.

اگر با آشوب به صورت زنده، شهودی، سیال و در تعادل با هوش مواجه شویم، نوعی بلوغ خلاقانه بدست می آوریم که خود می تواند در برابر آشوب نقش نیروی تاب آورانه را ایفا کند بیدار کردن خلاقیت مان با ما اجازه ی ماجراجویی و فراتر از رفتن از سطح زندگی که به ما اعطا شده است را برای ساختن زندگی ای که ما خود خلق می کنیم می دهد. بجای واکنش واکنش نشان دادن یا طغیان کردن علیه چارچوبی های از پیش موجود ما می توانیم هشیارانه زندگی مطلوب خودمان را خلق کینم.

فعال سازی دوباره ی شگفتی

علاقه ی مفرط ما به منطق سبب محدود شدن ارتباط ما تا سر حد یک بطری از دریای شگفتی های زندگی شده است . تنها راه خروج از این بطری به کار گیری نوآوری است چرا که نمی توانیم با اصرار ورزیدن بر همان هوشی که ما را به این تنگنا رسانده است از آن خارج شویم.

همه میدانیم که دنیای امروز، دنیای تلاقی هاست، محیط زیستی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و حتی شخصی. ما با یادگیری پا بیرون نهادن از سیتمی که ارزش را در مطلق ها، پیش بینی پذیری نتیجه و تضمین ها دنیای قوی تر و سیال تر خلق کنیم. در قلب علت آنکه چرا ما از اساس هوش خلاقانه مان رشد پیدا کرده است دلیلی وجود دارد و آن مرتبط شدن با بخش هایی از وجود مان است که فراتر از منطق و دلیل هستند. اینطور نیست که چشم انداز منطق و دلیل در ما از بین برود، چرا که قادر هستیم توامان از نظرگاه های مختلف که شامل منطق هم می شود به پدیده ها نگاه کنیم.

 معجزه این جاست که دانه ی خلاقیت همواره آنجاست، همراه نهان است. شگفتی همیشه آماده ی فعال شدن است. دانه ی هوش خلاق را می توان از سر دوباره درون  رشد داد، همانجا که ما به همه نوع دانش های شهودی و هیجانی که هنوز بواسطه ی ذهنی کردن افراطی از زندگی دور نیفتاده اند.

creativity

می توان به جای پیروی از ساختارهای موجود یا شورش علیه آنها، برای زندگی خود طرحی نو در اندازیم

مهارتهای غیر متعارفی وجود دارند-مهارت های خلاقانه ای که کاملاً بی انتها هستند- که می توان کشف شان کرد و از یکدیگر تمیزشان داد. و راه ها و ابزارهایی برای تسریع این فرایند وجود دارد تا ما را نوع تفکر وسواسی که بدان دچار هستیم رهایی بخشند. گاهی اوقات تاثیر جانبی این تفکر وسواسی این است که احساس می کنیم هیج وقت طعم آزادی را نمی توانیم بچشیم، اما واقعیت این است که می توانیم. آگاهی کلید رسیدن به آزادی و کنار زدن حصار زندگی شرطی شده است. ”این نگاه، این فکر، این باور و این چشم انداز تهی و کوجک حتی مال من نیست، هیچ وقت نبوده است”.

این حس و حالی ست که پس از آن زندگی دوباره جادویی می شود.

شعله های خلاقیت

واقعا چه چیزی خلاقیت را شعله ور میکند؟ با یک میل آغاز می شود. ما می خواهیم. می خواهیم تاثیر گذار باشیم. می خواهیم یک چیزی را کارآمد تر کنیم،  تاب آورتر کنیم، موثر تر کنیم یا با معنا تر کنیم. ما میخواهیم راه حل ساز باشیم و نه صرفاً تماشاچی بی طرف. می خواهیم داخل بازی باشیم، نه تنها قدر فرصت ها را بدانیم که امکان های تازه را وقتی از راه میرسند تشخیص دهیم.

وقتی که پیچیدگی های خود را در آغوش میکشیم، نه تنها با آنکه هستیم آشنا تر می شویم بلکه بیشتر می فهمیم چه چیزی واقعاً برایمان اهمیت دارد، درب ها را به روی خیال، الهام و نوآوری که همه چیز را ممکن می کند می گشاییم

به قول شاملو :

از بیرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ
من به هیأتِ «ما» زاده شدم
به هیأتِ پُرشکوهِ انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم
غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم
که کارستانی از این‌دست
از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.

ارادتمند

احمد احمدی

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply