don20draper

چرا دل ما گیر کسانی می شود که آنچنان هم به ما علاقه ندارند

او آنقدر ها هم مرا نمی خواهد، نام کتاب پر فروش و فیلم موفقی است. متاسفانه، به نظر میرسد با وجود موفقیت فیلم و کتاب، آنقدر ها هم مرد ها و زنها پیام فیلم را دریافت نکردند. وقتی که کسی پیام، زنگ یا ایمیل نمی زند (وقتی که واقعاً نوبت اوست) یعنی آنقدرها هم شما را نمی خواهد شما جزء اولویت های زندگی اش نیستید، احتمالا حتی جزء ده اولویت اول زندگی اش هم نیستید. اگر او وقتی که تماس میگیرید اعصابش خورد می شود(با این فرض  که شما بیش از حد اینکار را نمی کنید) یعنی از کنار شما بودن احساس خوبی ندارد و نمی خواهد با شما زمان بگذراند.

این اتفاق پرسش جالبی را بر می انگیزد: چطور شد که به شکل وسواسی به کسی چسبیده ایم که به ما علاقه ندارد؟ چرا درک این پیام اینقدر برای بسیاری از افراد دشوار است؟ چرا ما رفتارهای دیگران را آنقدر تحلیل میکنیم تا بالاخره از علاقه ی صفر، وجود علاقه را برداشت کنیم؟ چطور شده است که به مرور به اینچا رسیده ایم که خودمان را در این موقعیت آسیب رسان و خجالت آور قرار دهیم؟

don20draper

دان دریپر، در سریال مردان دیوانه، نمونه ی مردی است که از نظر عاطفی معمولاً در دسترس نیست

یک پاسخ طبیعی برای این سوال وجود دارد. اما فقط یک پاسخ نسبی است. وقتی کسی دست نایافتنی می شود، ما بیشتر به او ارزش می دهیم. ما الماس ها را ارزشمند می دانیم چرا که نایاب هستند. به همین ترتیب، وقتی که همراهی کسی که برایمان عزیز است، کم می شود، ما به همراهی شان ارزش بیشتری می دهیم و حتی شاید همان فرد در نظر ما عزیز تر از قبل هم بشود.

به این دلیل گفتم این پاسخی نسبی است و نمی تواند پاسخ کاملی باشد چرا که ما معمولا به خاطر آنکه مثلا تیلور سوئیفت (یا محمد رضا گلزار)! نمی خواهد با ما بیرون برود، ناراحت نمی شویم. با این وجود داشتن همراهی این افراد برای همه ی ما، اتفاقی کم یاب است(مثلا برای روان شناسان، داشتن همراهی فروید امری بسیار کم یاب و ارزشمند است). اغلب ما حتی این افراد را از نزدیک هم ندیده ایم و آنهایی که دیده اند بعید است رفیق فابریک آنها باشند.

نایابی موثر در میزان ارزشی ست که ما به یک فعالیت، رویداد یا شخص می دهیم. اما با این وجود مشخص نمی کند که چرا وقتی دست رد به سینه ی ما می زنند، این پیام را به روشنی درک نمی کنیم. چطور ممکن است این اتفاق از نظر تکاملی ذی ارزش باشد؟ این به نظر میرسد که طبیعت می بایست این آدم های منزوی که خودشان را در گوشه ی غارشان حبس می کنند و از دیگران فاصله می گیرند را از بین برده باشد چرا که همراهان شان می بایست از آنها کناره گرفته باشند و به دنبال شریک جنسی دیگری رفته باشند. این افراد به احتمال کمتری شانس تولید مثل و منتقل کردن ژن هایشان به نسل های بعدی را داشته اند.

پس با این تفاسیر ناتوانی ما برای کنار آمدن با طرد شدن عاطفی نمی بایست خصلتی تکاملی باشد؟ احتمالا این ناتوانی احتمال محصول جانبی خصلت مفید دیگری است؟ یا شاید کاملاً قضیه فرهنگی باشد و هیچ ارتباطی با ژنتیک و تاریخچه ی تکاملی نداشته باشد؟

من معتقدم ناتوانی ما برای کنار آمدن با جواب رد شنیدن، آمیزه ای از واکنش ها به انتظارات فرهنگی و یک واکنش سالم به طرد شدن اجتماعی است که بیش از حد شده است.  بیایید با این آخری شروع کنیم. ما می دانیم که گروه ها و جوامع منافع بسیاری برای نیاکان ما داشته اند(این اهمیت برای بسیاری از حیوانات نزدیک به ما نیز وجود دارد) و طرد شدگی اجتماعی به این معنی بوده است که می بایست خود فرد همه ی کارهایش را انجام دهد، از خود دفاع کند، غذا پیدا کند و …

وفتی که از طرف یک شریک عاطفی کنار گذاشته می شوید، موردی که ما میخواهیم روی آن متمرکز شویم، به معنایی شما طرد شده اید. البته همه ی طرد شدن ها می توانند دردناک و آزار دهنده باشند  و ما را وادارند تا کارهای عجیبی انجام دهیم اما طبیعتاً طرد شدن از جانب یک پارتنری که دوستش دارید، دردناک تر خواهد بود.

علت فرهنگی هم اینگونه است: همواره انتظار می رود که ما با یک نفر جور شویم، با او زندگی کنیم، بچه دار شویم و باقی عمران را با او سپری کنیم و ازدواج کنیم. رابطه داشتن با یک نفر، باعث می شود که دیگران به ما برچسب های مثبتی بزنند. شما دیگر یک ”ما” شده اید. شما با هم به همه جا دعوت می شوید، طوری با شما برخورد می شود که انگار یک واحد هستید، بیش تر مانند یک فرد و نه دو فرد مجزا.

وقتی که متجه می شوید یکی از افراد نزدیک به حلقه ی دوستان شما، با یکی دیگر رابطه برقرار کرده است برایتان ارزش خبری دارد. همچنین فارغ از آنکه چه کسی دیگری را کنار گذشته، جدایی ها هم همواره دارای ارزش خبری هستند. یک برچسب ِ(مثبت) از روی شما حذف شده است. حالا شما تنها شده اید، دیگر مثل قبل به رویدادها دعوت نمی شوید. بخاطر همین انتظارات فرهنگی است وقتی با طرد شدن مواجه می شوید، طرد شدن از یک رابطه ی عاشقانه و خصوصا یک رابطه ی بلند مدت یا ازدواج، هویت شما به نحو عمیقی دست خوش تغییر می شود و احتمالا همین نوع از جدایی است که بیشترین درد را هم دارد.

divorce

برخی همواره خودشان را به شکل ”ما” تعریف می کنند. جملات شان معمولاً پر از اینطور بودیم، آنکار را انجام دادیم، ..است

اکنون خبر دیگر در رابطه نبودن شما موضوعی است که ارزش خبری دارد، البته برای کسی که طرد شده خبر مثبت محسوب نمی شود،تنها شاید برای کسی  که رابطه را بهم زده خبر خوب محسوب شود(اگر اصلا خوب محسوب شود).

ایا وقتی از نظر عاطفی طرد شده اید، هیچ تسلی ئی وجود خواهد داشت؟  آیا می توانید طلسمی که فرهنگ روی شما قرار داده را باطل کنید؟ احتمالا نه به سادگی. همیشه اطراف جدایی و طلاق را  ننگ فراگرفته است. اما شما می توانید انتخاب کنید که نگذارید روی شما اثر داشته باشد. این امر مستلزم آن است که اجازه ندهید دیگران برای شما تعیین کنند که چه کسی هستید. انجام دادن این کار، ساده نیست، اما شدنی است. شما مجبور نیستید خودتان را شبیه برچسب هایی که دیگران بر روی شما می چسبانند کنید.

تصور کنید که شما طلاق گرفته اید. مادامی که در دادگاه و در حال سوگند خوردن نباشید، اجباری نیست که به خودتان با عنوان ”مطلقه” اشاره کنید. همانطور که شما مجبور نیستید به خودتان با عنوان سفید، سیاه، نژاد، مرد، زن و …اشاره کنید. شما حق دارید به خودتان با عنوان ”مجرد” اشاره کنید، حتی اگر که طلاق گرفته باشید (با این فرض که در لحظه ی حال متاهل نباشید چرا که در این صورت شما دروغ گفته اید). شما همچنین نیازی ندارید که خودتان را منطبق با زندگی گذشته تان کنید، مجبور نیستید خودتان را با عنوان ” کسی که قبلاً زند علی بوده است” یا ” اون کسی که قبلا ً با شهرزاد بوده” تعریف کنید. زندگی گذشته ی شما با علی و شهرزاد یا هر چه اسم شان باشد، دیگر به پایان رسیده است. شما حق دارید که درباره اش صحبت نکنید. ” ما دیگر با هم نیستیم” پاسخ کافی و مناسبی است و نیازی به توضیح بیشتر نیست. هیچ کسی نمی تواند شما را مجبور کند که بگویید: ما قبلا با هم بودیم، الان نیستیم.از هم جدا شدیم بخاطر اینکه ….” این نوع جواب دادن نشان دهنده ی آن است که شما همچنان خودتان را به عنوان کسی که در آن رابطه بوده است تعریف میکنید. فکر کردن به خودتان بعنوان ما، بودیم، شدیم ،… کمکی به حال شما و حرکت جریان زندگی تان نمی کند. برای آنکه زندگی تان را دنبال کنید، باید بتوانید خودتان را از این قید و بندهای زندگی گذشته آزاد کنید.

ارادتمند

احمد احمدی

0 replies

Leave a Reply

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

Leave a Reply